سوره توبه
در نتیجه این تکذیب و نقض عهد خدا هم دل آنها را ظلمتکده نفاق گردانید تا روزی که به کیفر بخل و مکر و کینه و اعمال زشت خود برسند.
...
سوره فاطر
اگر بخواهد همه شما را به دیار عدم فرستد و خلقی از نو به عرصه وجود آرد.
...
سوره بقره
این پیغمبران را برخی بر بعضی برتری و فضیلت دادیم بعضی با خدا سخن گفته و بعضی رفعت مقام یافته و عیسی پسر مریم را معجزات آشکار دادیم و او را به روح القدس نیرو بخشیدیم و اگر خدا میخواست پس از فرستادن پیغمبران و معجزات آشکار مردم امم و ملل با یکدیگر در مقام خصومت و قتال بر نمی آمدند لیکن از آن بر خلاف و دشمنی با هم برخاستند که برخی ایمان آورده و بعضی کافر شدند و اگر خدا میخواست با هم بر سر جنگ و نزاع نبودند ولیکن خدا به مصلحتی که داند هر چه مشیتش تعلق گیرد خواهد کرد.

سوره نمل
و با آن که پیش نفس خود بیقین دانستند معجزه خداست باز از کبر و نخوت و ستمگری انکار آن کردند بنگر تا عاقبت آن مردم ستمکار فاسد به کجا انجامید؟ و چگونه هلاک شدند؟
...
سوره ی نساء
و هرگز برای خاطر مردمی که با نفوس خود خیانت میکنند با اهل ایمان و مردم بی تقصیر جدال مکن که همانا خدا آن را که خیانتکار و بد عمل است دوست نمیدارد.
...
سوره غافر
و خدا بر نگاه خیانت چشم خلق و اندیشه های نهانی دلهای مردم آگاه است.

سوره ی فاطر
آیا این مردم در روی زمین سیر نمیکنند تا عاقبت کار ستمکاران پیش از خود را که نیرو و اقتدارشان هم بسیار بیش از اینان بود به دیده عبرت بنگرند و هیچ موجودی در آسمان و زمین از قدرت خدا نتواند کاست بلکه در مقابل اراده کامله او همه عالم زبون و عاجز است که همانا خدا در ازل و ابد عالم قادر مطلق است.
...
سوره یونس
پس از آن همه ظهور معجزات موسی و ابطال سحر ساحران باز از آن مردم باطل پرست کسی به موسی ایمان نیاورد جز قبیله او آن هم با حال خوف و تقیه از فرعون و اتباعش که مبادا در صدد فتنه و قتلشان بر ایند که فرعون آن روز در سرزمین مصر بسیار علو و سرکشی داشت و سخت متعدی و ستمکار بود.
...
سوره طه
فرعون در پاسخ گفت ای موسی تو آمده ای به طمع آن که ما را از کشورمان به سحر و شعبده خود بیرون کنی؟
...
سوره فصلت
آنان که زکات به فقیران بینوا هرگز نمیدهند به عالم آخرت و جهان ابدی بکلی کافرند.
...
سوره فرقان
و یاد کن روزی را که آسمان با ابر از هم شکافته و فرشتگان با سرعت تمام به امر حق فرود آیند.

دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید
گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان
هر جا که نام حافظ در انجمن برآید

ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه
مست از خانه برون تاختهای یعنی چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه درساختهای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای
قدر این مرتبه نشناختهای یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداختهای یعنی چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر میان
و از میان تیغ به ما آختهای یعنی چه
هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باختهای یعنی چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد یار
خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه
